داستان کودکی

پسرک گفت : » گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . »
پیرمرد گفت : » من هم همینطور . »
پسرک آرام نجوا کرد : » من شلوارم را خیس می کنم . »
پیرمرد خندید و گفت : » من هم همینطور »
پسرک گفت : » من خیلی گریه می کنم .»
پیرمرد سری تکان داد و گفت : » من هم همینطور . »
اما بدتر از همه این است که… پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .
» می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . »
( داستانکی از شل سیلور استاین )

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: